بهاران
خجسته باد!
سوسن
احمدگلی
به
آغاز سالی
دیگر در
خجستگی رویش
پیوستهی حیات
درود میفرستیم
. به این شمیم
مکرر که ما را
به آن رمز جاودانه
امید میبخشد
که
فناناپذیری
زندگی از
سیطرهی قدرت
صاحبان زر و
زور، مصون است
و این هماره را
هیچ صاحب
قدرتی چاره
نتوان کرد؛ پس
آنان را که به
کار نیستی دست
آلودهاند
نهیبیست تا
بدانند
همانگونه که
آن نماند، این
نیز نخواهد
ماند.
آغاز
بهاری دیگر،
گواهیست بر
ادامهی زندگی
که ارادهی
خود را بر مرگ
استوار میکند
و پاسخیست به
آنان که بر
هستی، آغازی و
پایانی
متصورند و
زندگی را به
پاره خطی
محدود میسازند
که خود از آن
آغازیدهاند و
به پایان میرسانند،
پس بذر
ناامیدی میپراکنند
که زمان، از
دست رفته است
و کوشش نسلهای
انسانی به
هرزآب، فرو
خواهد ریخت.
اما آدمیان،
پیکر تراشان
همیشگی زندگیاند
که بر صخرههای
سخت زندگی،
آرمانهای
خویش را با
سعی و کوشش
مدام،
جانبازانه و
هنرمندانه
نقش میزنند
تا در بعد
طولانی تاریخ
به تصویر
دلخواه نائل
آیند و در هر
سر فصل تاریخی،
گامی به معبود
خود نزدیک تر
میشوند.
آنان
روندگان
دائمیاند و
در کار پیوستهی
« شدن» ، این مهم
را از نسلی به
نسل دیگر میسپارند.
هر چند که
پیکرهی این
آرمان انسانی
از موانع
بیشماری زخم
برداشته است
اما همچنان بی
زنگار تردید و
توقف، نگاه
خود را به روشن
ترین افق
آینده دارد و
پیش میتازد.
سالی
که بر مردم
میهن ما گذشت
چونان سالهای
گذشته، سالی
بسیار سخت
بود، زیرا
تعمیق روزافزون
بحران اقتصادی-
اجتماعی و
سیاسی کشورمان،
زندگی
هموطنانمان
را به چالش
کشانده و صحنهی
حیات اجتماعی
آنان را به
میدان مبارزهای
دائمی مبدل
کرده است.
عرصه
مبارزهای که
هم میهنان ما
گسترده اند
کوشش و همراهی
همه پویندگان
راه دانش،
آگاهی و آزادی
را به خود
فرامیخواند تا
در این مهم،
هم میهنان خود
را تنها
نگذارند و
پرواز پرنده
را پی بگیرند.
در
پیروی از
طبیعت پویا و
مردمی که
دشواریهای
زندگی ،
انگیزهی تلاش
آنان را نمیزداید
و همهی
دلاوران اندیشمند
و اندیشمندان
دلاور میهنمان
که برای تحقق
آرمانهای
انسانی
کوشیدهاند با
این سروده
شاملو، سال نو
را میآغازیم:
گل کو
شب ندارد
سر خواب
می رود
دررگ باغ
باد، با
آتش تیزابش
فریاد کشان
پنجه میساید
بر شیشهی در
شاخ یک
پیچک خشک
از هراسی
که زجایش
نرباید طوفان.
من ندارم
سر یاس
با امیدی
که مرا حوصله
داد
باد بگذار
بپیچد با شب
بید بگذار
بر قصد با باد
گل کو می
آید خنده به
لب.
گل کو میآید،
میدانم
با همه
خیرگی باد
که میاندازد
پنجه در
دامانش
روی
باریکهی راه
ویران
گل کو میآید
با همه
دشمنی این شب
سرد
که خط
بیخود این
جاده را
می کند
زیر عبایش
پنهان.
شب ندارد
سر خواب
شاخ مایوس
یکی پیچک خشک
پنجه بر
شیشهی در میساید.
من ندارم
سر یاس
زیر بی
حوصلگیهای
شب، از
دورادور
ضرب آهسته
پاهای کسی میآید.
بازگشتwww.perslit.com